سلطان محمد مطربي سمرقندي

324

تذكرة الشعراء ( فارسي )

شب فراق شنيدم كه بلبلى مىگفت * كه روز همدمى گل ، چه روزگارى بود غبار « هجرى » مسكين ز خاك كوى تو رفت * دريغ و درد كه بيچاره خاكسارى بود [ 87 ] هجرى ساغرجى [ سدهء دهم هجرى / شانزدهم ميلادى ] هجرى ساغرجى ، از شعراى غيرمشهور است . سير بلاد نموده ، به اكابر و افاضل پيش‌آمده ، از خرمن افضال ايشان خوشه چيده ، به مضمون حديث صحيح : « قال النّبى - صلّى اللّه عليه و سلّم - : الفقر فخرى . « 1 » » فقر را شعار خود ساخته ، مرقعى پوشيده ، در سبيل فقرى كوشيده ، در كشور بينوايى آرميده ، از خلايق رميده مىگردد . طبع سنجيده و گفتار پسنديده دارد و اين غزل را بسيار نيكو گفته : غزل : مرغ دل آشيان سر زلف بتان گرفت * جايى نرفته است كه بازش توان گرفت چون ديده اشك ريخت چرا در دَمِ نخست * انديشه‌اى نكرد كه خواهد جهان گرفت تير خدنگ غمزهء دلدوز يار نيست * انگشت حيرتى است كه دل در دهان گرفت از رشك آنكه در نظرم مايلى به غير * آتش به سينه و جگر و استخوان گرفت « هجرى » كه بوسه از كف پايش برى طمع * تا سر به جاى پا ننهى كى توان گرفت

--> ( 1 ) . بحار الانوار ، 72 / 30 ، باب 32 ، ح 26 و باب 94 ، ح 26 و 72 / 49 ، باب 94 ، ح 58 و 72 / 55 ، باب 94 ، ح 58 ؛ رسائل شاه نعمت اللّه ولى ، 1 / 26 .